راز اتیکت شهید حججی

29ام مهر, 1396

شهید حججی با شهادت خود اندوه و غرور را یکجا به شیفتگان حرم آل الله داد. تصاویری که از اسارت این شهید منتشر شد رازهای بسیاری داشت. یکی از رازهای مهم این عکس اتیکتی بود که روی لباس رزم این شهید دوخته شده بود، اتیکتی که عنوان ” جؤن خادم المهدی” بر روی آن حک شده بود.

اما « جؤن » که بود؟ چه شخصیتی داشت؟ و در تاریخ چگونه به امام زمان خود خدمت کرد؟


پس از گذشت ۱۰ روز از واقعه ی جانگداز عاشورا در روز بیستم ماه محرم الحرام قبیله ی بنی اسد که در نزدیکی سرزمین کربلا زندگی می کردند به کربلا آمدند تا ابدان شهدا را دفن کنند. در بین این ابدان بدنی نورانی را پیدا کردند که صورت او سپید و بدنی بسیار معطر داشت. این بدن متعلق به جُون غلام ابوذر غفاری بود.

جُون کسی بود که امیرالمؤمنین علیه السلام او را به ۱۵۰ دینار خرید و به ابوذر بخشید. هنگامی که ابوذر را به ربذه تبعید کردند، این غلام برای کمک به او به ربذه رفت و بعد از رحلت جناب ابوذر به مدینه مراجعت کرد و در خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بود تا بعد از شهادت آن حضرت به خدمت امام مجتبی علیه السلام و سپس به خدمت امام حسین علیه السلام رسید و همراه آن حضرت از مدینه به مکه و از مکه به کربلا آمد.

هنگامی که جنگ در روز عاشورا شدت گرفت؛ او خدمت امام حسین علیه السلام آمد و برای میدان رفتن و دفاع از حریم ولایت و امامت اجازه خواست. حضرت فرمودند: «در این سفر به امید عافیت و سلامتی همراه ما بودی! اکنون خویشتن را به خاطر ما مبتلا نساز».

جُون خود را بر قدم های مبارک امام حسین علیه السلام انداخت و بوسید و گفت: «ای پسر رسول خدا! ، هنگامی که شما در راحتی و آسایش بودید من کاسه لیس شما بودم ، و حال که به بلا گرفتار هستید شما را رها کنم؟!».

جُون با خود فکر کرد من کجا و این خاندان کجا؟ لذا عرضه داشت: «آقای من! بوی من بد است و شرافت خانوادگی هم ندارم و نیز رنگ من سیاه است. ای اباعبدالله! لطف فرموده مرا بهشتی نمایید تا بویم خوش گردد و شرافت خانوادگی به دست آورم و رو سفید شوم. نه آقای من از شما جدا نمی شوم تا خون سیاه من با خون شما مخلوط گردد». جون می گفت و گریه می کرد به حدی که امام حسین علیه السلام گریستند و اجازه دادند.

با آنکه جُون پیر مردی ۹۰ ساله بود، جنگ بسیار نمایانی کرد تا آنکه اطراف او را گرفتند و زخم های فراوانی به او وارد کردند. هنگامی که روی زمین افتاد ، امام حسین علیه السلام سر او را به دامن گرفتند و بلند بلند گریستند ، و دست مبارک بر سر و صورت جُون کشیدند و فرمودند: « بار الها! رویش را سفید و بویش را خوش فرما و با خاندان عصمت علیهم السلام محشورش نما.»

از برکت دعای حضرت روی غلام مانند ماه تمام درخشیدن گرفت و بوی عطر از وی به مشام رسید. چنانکه وقتی بدن او را بعد از ۱۰ روز پیدا کردند صورتش منور و بویش معطر بود.

 


پی نوشت:

اخبار چشم برخوار

اشتراک گذاری این مطلب!

چرا امام حسین (علیه السلام) قیام کرد و قانون تقیّه را مراعات نکرد؟!

27ام مهر, 1396

شهید مطهری در آثار متعدد خودش مانند “حماسه حسینی” و “سيرى در سيره ائمه اطهار عليهم السلام” به مقايسه روش امام حسين عليه السلام با ساير ائمه عليهم السلام پرداخته و مطالبی سودمند درباره آن قیام جاودانه و پاسخ به پرسش مذکور ذکر کرده است که با مقداری تلخیص عبارت از چند نکته است:

نکته اول: در نظر بسيارى از مردم اين‏طور است كه روش امام حسين عليه السلام با ساير ائمه اطهار مثل روش امام حسن و امام سجاد و امام باقر و امام صادق و ساير ائمه عليهم السلام و حتى روش امير المؤمنين عليه السلام متفاوت و مختلف است و مثل اين است كه مكتب امام حسين عليه السلام مخصوص به خود اوست و هيچ يك از ائمه ديگر تابع اين مكتب و اين روش نبوده ‏اند و از روش و مكتب ديگرى پيروى مى‏ نموده ‏اند، و اين خودبه ‏خود عقده كور و اشكالى در دلها توليد مى‏ كند؛ بعلاوه ما بايد بدانيم كه در عمل چه نوع رفتار كنيم، بايد تابع آن مكتب باشيم يا تابع اين مكتب؟

 روشى كه شيعه با آن روش شناخته شده و ائمه دين آن را مشخص كرده‏ اند و از علامات و مختصات شيعه شناخته شده موضوع «تقيّه» است، به طورى كه كلمه «شيعه» و «تقيه» مثل «حاتم» و «جود» لازم و ملزوم يكديگر شناخته شده‏ اند. همه ائمه دين تقيه مى‏ كرده‏ اند، حالا چطور شد كه امام حسين عليه السلام در اين ميان تقيه نكرد و قيام نمود؟

اگر تقيه حق است چرا امام حسين عليه السلام تقيه نكرد و حال آنكه موجبات تقيه كاملًا براى امام حسين فراهم بود، و اگر تقيه حق نيست پس چرا ساير ائمه اطهار تقيه مى‏ كرده ‏اند و به تقيه دستور مى‏ داده‏ اند؟

نکته دوم: هرچند معروف و مشهور اين است كه تقيه از مختصات شيعه است و غير شيعه قائل به تقيه نيست ولى اين شهرت اساسى ندارد؛ در غير شيعه هم تقيه هست. ..

نکته سوم: بايد ببينيم چطور شد امام حسين عليه السلام قيام كرد؟

در قيام حسين عليه السلام چند عامل را بايد در نظر گرفت: الف. از امام حسين براى خلافت يزيد بيعت و امضا مى‏ خواستند. آثار و لوازم اين بيعت و امضا چقدر بود؟

و چقدر تفاوت بود ميان صلح با معاويه و ميان بيعت با يزيد. به قول عقّاد اولين اثر اين بيعت، امضاى سبّ و لعن على عليه السلام بود كه در زمان معاويه شروع شده بود، و هم امضاى ولايتعهد و وراثت خلافت بود.

ب. خودش م ى‏فرمود: اصلى در اسلام است كه در مقابل ظلم و فساد نبايد سكوت كرد (اصل امر به معروف و نهى از منكر). خودش از پيغمبر روايت كرد: «مَنْ رَأى‏ سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلا لِحُرُمِ اللَّه …». ايضاً مى‏ گفت: «أَ لا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ …»

ج. مردم كوفه از او دعوت به عمل آوردند و نامه ‏ها نوشتند و هجده هزار نفر با مسلم بيعت كردند. بايد ديد آيا عامل اصلى، دعوت اهل كوفه بود و الّا أبا عبد اللَّه هرگز قيام يا مخالفت نمى ‏كرد و بيعت مى‏كرد؟ اين مطلب خلاف رأى و عقيده حسين عليه السلام بود و قطعاً چنين نمى‏ كرد، بلكه تاريخ مى‏گ ويد چون خبر امتناع امام حسين از بيعت به كوفه رسيد مردم كوفه اجتماع كردند و هم عهد شدند و نامه دعوت نوشتند. روز اول كه در مدينه بود از او بيعت خواستند، بلكه معاويه در زمان حيات خود از او بيعت خواست و حسين عليه السلام امتناع كرد. بيعت كردن با يزيد صحّه گذاشتن بر حكومت او بود كه ملازم بود با امضا بر نابودى اسلام (وَ عَلَىَ الْاسْلامِ السَّلامُ اذْ قَدْ بُلِيَتِ الْامَّةُ بِراعٍ مِثْلِ يَزيدَ).

پس موضوع امتناع از بيعت، خود اصالت داشت. حسين عليه السلام حاضر بود كشته بشود و بيعت نكند، زيرا خطر بيعت خطرى بود كه متوجه اسلام بود نه متوجه شخص او، بلكه متوجه اساس اسلام يعنى حكومت اسلامى بود نه يك مسأله جزئىِ فرعىِ قابل تقيّه.

نکته چهارم: امام حسين عليه السلام بدون پروا، با آنكه قرائن و نشانه ‏ها حتى گفته ‏هاى خود آن حضرت حكايت مى‏ كرد كه شهيد خواهد شد، قيام كرد. ولى امام صادق عليه السلام با آنكه به سراغش رفتند اعتنا ننمود و قيام نكرد، ترجيح داد كه در خانه بنشيند و به كار تعليم و تدريس و ارشاد بپردازد. به ظاهر، تعارض و تناقضى به نظر مى ‏رسد كه اگر در مقابل ظلم بايد قيام كرد و از هيچ خطر پروا نكرد پس چرا امام صادق عليه السلام قيام نكرد بلكه در زندگى مطلقا راه تقيه پيش گرفت، و اگر بايد تقيه كرد و وظيفه امام اين است كه به تعليم و ارشاد و هدايت مردم بپردازد پس چرا امام حسين عليه السلام اين كار را نكرد؟ …

ابا و امتناع امام صادق علیه السلام تنها به اين علت نبود كه مى‏ دانست بنى العباس مانع خواهند شد و آن حضرت را شهيد خواهند كرد. اگر مى‏ دانست كه شهادت آن حضرت براى اسلام و مسلمين اثر بهترى دارد شهادت را انتخاب مى‏كرد همان طورى كه امام حسين عليه السلام به همين دليل شهادت را انتخاب كرد. در آن عصر- كه به خصوصيات آن اشاره خواهيم كرد- آن چيزى كه بهتر و مفيدتر بود رهبرى يك نهضت علمى و فكرى و تربيتى بود كه اثر آن تا امروز هست؛ همان طورى كه در عصر امام حسين آن نهضت ضرورت داشت و آن نيز آن‏طور بجا و مناسب بود كه اثرش هنوز باقى است.

جان مطلب همين‏جاست كه در همه اين كارها، از قيام و جهاد و امر به معروف و نهى از منكرها و از سكوت و تقيه‏ ها، بايد به اثر و نتيجه آنها در آن موقع توجه كرد. اينها امورى نيست كه به شكل يك امر تعبدى از قبيل وضو و غسل و نماز و روزه صورت بگيرد. اثر اين كارها در مواقع مختلف و زمانهاى مختلف و اوضاع و شرايط مختلف فرق مى‏ كند. گاهى اثر قيام و جهاد براى اسلام نافعتر است و گاهى اثر سكوت و تقيه. گاهى شكل و صورت قيام فرق مى‏ كند. همه اينها بستگى دارد به خصوصيت عصر و زمان و اوضاع و احوال روز، و يك تشخيص عميق در اين مورد ضرورت دارد؛ اشتباه تشخيص دادن، زيانها به اسلام مى‏ رساند. …

مقصود اين است كه ائمه اطهار در هر زمانى مصلحت اسلام و مسلمين را در نظر مى‏ گرفتند و چون دوره ‏ها و زمانها و مقتضيات زمان و مكان تغيير مى‏ كرد خواه و ناخواه همان‏طور رفتار مى‏ كردند كه مصالح اسلامى اقتضا مى‏ كرد و در هر زمان جبهه ‏اى مخصوص و شكلى نو از جهاد به وجود مى‏ آمد و آنها با بصيرت كامل آن جبهه ‏ها را تشخيص مى‏ دادند. اين تعارض ها نه تنها تعارض واقعى نيست، بلكه بهترين درس آموزنده است براى كسانى كه روح و عقل و فكر مستقيمى داشته باشند، جبهه‏ شناس باشند و بتوانند مقتضيات هر عصر و زمانى را درك كنند كه چگونه مصالح اسلامى اقتضا مى‏ كند كه يك وقت مثل زمان سيد الشهداء عليه السلام نهضت آنها شكل قيام به سيف به خود بگيرد و يك زمان مثل زمان امام صادق عليه السلام شكل تعليم و ارشاد و توسعه تعليمات عمومى و تقويت مغزها و فكرها پيدا كند و يك وقت شكل ديگر. إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ.

نکته پنجم: اينجا اين سخن به ميان مى‏آيد كه ساير ائمه چرا شهيد شدند؟ آنها كه تاريخ نشان نمى‏دهد كه در مقابل دستگاههاى جور زمان خودشان قيام كرده و شمشير كشيده باشند. آنها كه ظاهر سيره‏شان نشان مى‏دهد كه روششان با روش امام حسين متفاوت بوده است. بسيار خوب، امام حسين شهيد شد، چرا امام حسن شهيد بشود؟ چرا امام سجّاد شهيد بشود؟ چرا امام باقر و امام صادق و امام كاظم شهيد بشوند؟ و همين‏طور ساير ائمه.

جواب اين است: اشتباه است اگر ما خيال كنيم روش ساير ائمه با روش امام حسين در اين جهت اختلاف و تفاوت داشته است. برخى اين‏طور خيال مى‏ كنند، مى‏ گويند: در ميان ائمه، امام حسين بنايش بر مبارزه با دستگاه جور زمان خود بود ولى ساير ائمه اين اختلاف را داشتند كه مبارزه نمى‏ كردند. اگر اين‏جور فكر كنيم سخت اشتباه كرده ‏ايم. تاريخ خلافش را مى‏ گويد و قرائن و دلايل همه بر خلاف است. بله، اگر ما مطلب را جور ديگرى تلقى كنيم، كه همين جور هم هست، هيچ وقت يك مسلمان واقعى، يك مؤمن واقعى- تا چه رسد به مقام مقدس امام- امكان ندارد كه با دستگاه ظلم و جور زمان خودش سازش كند و واقعاً بسازد، يعنى خودش را با آن منطبق كند، بلكه هميشه با آنها مبارزه مى‏ كند. تفاوت در اين است كه شكل مبارزه فرق مى‏كند.

يك وقت مبارزه علنى است، اعلان جنگ است، مبارزه با شمشير است. اين يك شكل مبارزه است. و يك وقت، مبارزه هست ولى نوع مبارزه فرق مى‏ كند. در اين مبارزه هم كوبيدن طرف هست …، منصرف كردن مردم از ناحيه او هست، علنى كردن باطل بودن او هست، جامعه را بر ضد او سوق دادن هست، ولى نه به صورت شمشير كشيدن.

اين است كه مقتضيات زمان در شكل مبارزه مى ‏تواند تأثير بگذارد. هيچ وقت مقتضيات زمان در اين جهت نمى‏ تواند تأثير داشته باشد كه در يك زمان سازش با ظلم جايز نباشد ولى در زمان ديگر سازش با ظلم جايز باشد. خير، سازش با ظلم هيچ زمانى و در هيچ مكانى و به هيچ شكلى جايز نيست، اما شكل مبارزه ممكن است فرق كند. ممكن است مبارزه علنى باشد، ممكن است مخفيانه و زير پرده و در استتار باشد.

تاريخ ائمه اطهار عموماً حكايت مى‏ك ند كه هميشه در حال مبارزه بوده ‏اند. اگر مى‏ گويند مبارزه در حال تقيّه، [مقصود سكون و بى‏ تحركى نيست‏]. «تقيّه» از ماده «وَقْى» است، مثل تقوا كه از ماده «وَقْى» است. تقيّه معنايش اين است: در يك شكل مخفيانه ‏اى، در يك حالت استتارى از خود دفاع كردن، و به عبارت ديگر سپر به كار بردن، هرچه بيشتر زدن و هرچه كمتر خوردن؛ نه دست از مبارزه برداشتن، حاشا و كَلّا.

روى اين حساب است كه ما مى‏ بينيم همه ائمه اطهار اين افتخار را دارند كه در زمان خودشان با هيچ خليفه جُورى سازش نكردند و هميشه در حال مبارزه بودند. شما امروز بعد از هزار و سيصد سال … مى ‏بينيد خلفايى نظير عبد الملك مروان از بدنام‏ترين افراد تاريخند. در ميان ما شيعه ‏ها كه قضيه بسيار روشن است؛ حتى در ميان اهل تسنن … اگر مقاومت ائمه اطهار در مقابل اينها نبود، و اگر نبود كه آنها فسق ها و انحراف هاى آنان را برملا مى‏ كردند و غاصب بودن و نالايق بودن آنها را به مردم گوشزد مى‏ نمودند، آرى اگر اين موضوع نبود، امروز ما هارون و مخصوصاً مأمون را در رديف قِدّيسين مى‏ شمرديم. اگر ائمه، باطن مأمون را آشكار نمى‏ كردند و وى را معرفى كامل نمى‏ نمودند، مسلّم او يكى از قهرمانان بزرگ علم و دين در دنيا تلقى مى‏ شد.

 

پی نوشت:

(مجموعه آثار استاد شهيد مطهري (سيرى در سيره ائمه اطهار عليهم السلام)، ج‏۱۸، ص ۹۶- ۹۸.)

 

اشتراک گذاری این مطلب!

آمدن به كوفه براي حسين(علیه السلام) بهانه است

27ام مهر, 1396

در فرهنگ معاويه، كسي را دعوت نمي‏ كنند به اين‌كه خوب شود! هركس همين طور كه هست كافي است، در آن فضا «اِنَّ اَكْرَمَكُم عِندَاللّه اَتقيكُم» حاكم نمي‏ باشد، هر شخصي همين كه به ظاهر انسان است و انسان هم كه محترم است، كافي است. ديگر حسين(علیه السلام ) و معاويه فرقي ندارند، ، هر فكر و عقيده‏اي آزاد است،  نه‌تنها آزادي بيان محترم است، هر حرف پوچ و بي‌ربطي نيز محترم است ؛ ولي در فرهنگ و نظام حسيني(علیه السلام ) هر كسي كه باتقوا است محترم است، يعني سخن دين و سخن غير دين، هم ارزش نيستند. نظام معاويه‏ اي نمي‏ گويد سخن دين بي ارزش است، بلكه مي‏ گويد سخن دين، سخن تو و سخن بي ديني سخن او، هر دو محترم هستند و انسان‏هاي بي‏ حيثيت بدون اين‌كه مشي خود را تغيير دهند با حيثيت خواهند بود و در چنين شرايطي به خود مي‏ بالند و مشغول زندگي به اصطلاح متمدن خود خواهند شد

 اصلاً مي‏ گويند حسين يعني چه؟! حتي صريحاً امام را قسم دادند كه كشور را به هم نريز!

چون ما داريم زندگي خودمان را مي‏ كنيم، زندگي‌مان هم خوب است يعني حرارت ايمان جايي در زندگي‌شان ندارد و گم شدن ايمان را نمي فهمند ايمان و اشك بي‏ معنا مي شود، جنگ و جهاد و تقوا و بسيجي نامفهوم مي‏شود. در اين حال هركس اين آرامش مطلوب نفس امّاره را به هم بزند شورشي و هرج و مرج طلب معرفي مي ‏شود و لذا اراده ملي را ضد او تجهيز مي‏ كنند.

حسين‏(علیه السلام ) هم اين موضوع را خوب مي‏داند، آمدن به كوفه براي حسين(علیه السلام) بهانه است، چون وقتي كوفيان از عهد و پيمان خود گذشتند، حسين (علیه السلام) از آمدن منصرف نشد، حسين‏ (علیه السلام) حاضر بود شرايط جبهه را عوض كند، اما مگر وقتي كه از مدينه بيرون آمد، گفت كه من كوفه مي‏روم؟

خير؛ گفت من براي احياي سنّت جدّ و پدرم مي‏روم، مي‏روم تا به سيره جدّ و پدرم زندگي را به مردم معرفي كنم، هنوز هم نه نامي از كوفي‏ ها مطرح بود و نه جريان مسلم بن عقيل پيش آمده بود، پس حسين(علیه السلام) در شرايط جديد -كه كوفه نقض عهد كرده- باز هم حسين(علیه السلام) است و بايد آنچه مي‏تواند انجام دهد.

وقتي معاويه مرد و يزيد هم هنوز نتوانسته بود كارها را درست به دست بگيرد امام‌حسين(علیه السلام) بايد چه بكند؟

از يك طرف به او مي‏گويند هرج و مرج طلب و فرهنگ عمومي هم بدش مي‏ آيد كه كسي خواب آن‌ها را بر هم بزند و از طرف ديگر هم حسين‏(علیه السلام) آمده است تا آن فرهنگ را بر هم زند. از يك طرف نبايد هرج و مرج طلب باشد و خواب مردم را آشفته نكند و از آن طرف اين تهمت را نبايد بپذيرد، و امّا حسين(علیه السلام) بايد شرايط را دگرگون كند يعني شرايطي را كه يزيد در آن اَمن است بايد به هم بزند و شرايطي به وجود آورد تا مردم در آن ساده زندگي كنند، تا آرام آرام متعالي شوند. اين‌جاست كه حركات و گفتار و دلسوزي و نصيحت‏ هاي امام‏(علیه السلام) براي شما معنا دار مي ‏شود، حُرّ به امام مي ‏گويد چرا به سمت كوفه آمدي؟

امام نامه‏ هاي كوفيان را جلوي او مي‏ آورد و مي ‏گويد اگر مي‏ خواهيد من برمي‏ گردم. البته برگشتن امام به اين معنا نبود كه از نهضت حسيني برگردد، بلكه به اين معنا بود كه تهمت شورشگر و هرج و مرج‌طلب به او بي‌رنگ شود، تا بتواند جامعه را هدايت كند.

در جنگ‌هاي عرب رسم بر اين است كه اگر فردي زره بپوشد و با اسب وارد ميدان شود، يعني قصد جنگ دارد ولي اگر عمامه داشته باشد و با قبا بيايد، يعني نمي‏خواهد جنگ كند. در صبح روز عاشورا حضرت‌اباعبدالله‏(علیه السلام) عمامه بر سر دارند و قبا پوشيده‌اند، سوار بر شتر مي‏ شوند و دشمن را نصيحت مي‏كنند يعني من با شما جنگ ندارم، براي يزيد و عبيدالله بن زياد اين حالت خيلي سخت است، چون نمي‏دانند با امام‌حسين(علیه السلام) چه كار كنند؟

دلشان مي‏ خواست امام‌حسين‏(علیه السلام) بدون اين حركات و جداي از فرهنگ حسيني با آن‌ها بجنگد و آن‌ها هم با حسين جنگ كنند تا اين جنگ يك مبارزه نظامي و سياسي تلقي شود، ولي در حقيقت اين جنگ يك جبهه و يك مبارزه بين حق و باطل شد و امام‌حسين(علیه السلام) با حكمت حسيني نهضتي بر پا كرد كه در عين اتهام هرج و مرج طلب، لقمه اين تهمت‏ها نگردد و فرهنگ معاويه‏ اي نتواند اين تهمت را به امام و فرهنگ حسيني بچسباند.

صحبت اين است كه اگر شما امروز حرف حقي بزنيد، آيا فرهنگ مدرنيته نمي‏تواند شما را متهم به خشونت ‏طلبي كند؟

حتماً مي‏تواند، فرهنگ معاويه‏ اي ديروز و غرب امروز به‌گونه‏ اي است كه هركس حرف حقي بزند حتي به زيبايي حركت امام‌حسين‏(علیه السلام) ، او را به خشونت طلبي متهم مي‌كند، ولي اگر حسيني عمل كنيد اين اتهام بر جاي نمي‌ماند.

فرهنگ معاويه ‏اي، امنيتي به مردم خودش داده است كه خيلي از افراد را صرف اين‌كه هماهنگ آن فرهنگ نباشد، ديوانه و شورشي حساب مي‏كند، شما حتماً تاريخ ساختن ديوانه‌خانه‌ها را مي‏ دانيد. حدود150 سال پيش از اين چيزي به عنوان ديوانه‌خانه نداشتيم. «ميشل‌فوكو» دربارة تاريخِ به‌وجودآمدن ديوانه‌خانه مي‌گويد: تمدن غرب؛ كسي را كه حركاتش مخالف اين تمدن بود، ديوانه حساب كرد و بر اين اساس ديوانه‌خانه‌ها را ساخت.

خدا رحمت كند شهيد محمدمنتظري را، او متوجّه شده بود كه مهندس بازرگان از طريق دولت موقت، فرهنگ غرب را به كشور ما مي‏ آورد، او و امثال او فهميده بودند چيزي به كشور ما وارد مي‏شود كه انسانيّت را مي‏ گيرد. جمله بازرگان اين بود كه ما ايران آباد مي‏خواهيم. شهيد محمد‌منتظري كه در رژيم شاه زندان رفت و شكنجه ديد، تا يك ايران الهي به‌وجود آيد، جملات و حركات بازرگان را نمي‏ توانست طاقت بياورد و اعتراض مي‏كرد به همين دليل بازرگان به او تهمت ديوانه‌بودن مي‌زند چون او با آن‌چه دولت موقت در سر داشت هماهنگ نبود.

فرهنگ معاويه نيز چنين جوّي به‌وجود آورده بود تا در اذهان عمومي حضرت‌حسين(علیه السلام) را به‌عنوان يك فرد شورشي و ناراضي و غير قابل تحمل معرفي كند. اين‌جاست كه مي‏ بينيد: حسين(علیه السلام) شرايطي را به وجود آورد كه نتوانند به او تهمت شورشي بزنند، به نصيحت‌هاي حضرت اگر دقت كنيد، مي‏ بينيد كه نه نظام حاكم را تأييد مي‏ كرد، نه بهانة جنگ‌كردن با خود را به آن‌ها مي‏ داد و اين براي يزيد و عبيدالله‌بن‌زياد پديده مشكلي بود.

 

پی نوشت:

اصغر طاهرزاده

اشتراک گذاری این مطلب!

حسین(علیه السلام) ناظم ارتباط بشر با غیب

26ام مهر, 1396

«ديل كارنگي» يك روانشناس آمريكايي است كه در كتاب «آئين زندگي» مي‏گويد اگر مي‏ خواهيد خيلي منظم و با نشاط باشيد صبح زود از خواب بيدار شويد، حمام برويد ، موهايتان را شانه كنيد، معطر شويد، لباس مرتب و اتو كشيده بپوشيد، جلوي آيينه بايستيد و ده بار اين جمله را بگوييد «لحظه به لحظه، آن به آن، از همه حيث و هر جهت، بهتر و بهتر مي‏شوم»، درصد زيادي از مردم آمريكا به اين دستور، عمل كردند، چرا عمل نكنند وقتي هيچ كاري ندارند بكنند؟ اين يك نوع نظم است ولي پوچ.

و حسين(علیه السلام) نظم ارتباط بشر با غيب را مي‏خواهد پيشنهاد دهد كه تمام معنا و معنويت در آن است و معاويه نظم سرد و خشكي جهت رفاه دنيايي انسان به وجود مي‏ آورد كه منظم كار كنند، بخرند، بخورند، بگردند و اين نظم عجيبي است ولي براي هدفي پست.

اول تمام انگيزه ‏هاي متعالي تو را از تو مي‏ گيرد و بعد يك نظم ماشيني را به روح و روان تو تحميل مي‏ كند، مي‏بيني به حوائج دنيايي خود مي‏رسي ولي روحت احساس گرسنگي مي‏ كند، نظم‏ هاي عالي ولي در جهت هدفي پوچ. و چنين نظم معاويه‏ اي رومي، كه خيلي از متدينين آن زمان را جذب كرد و به آن راضي شدند، حسين(علیه السلام) را فريفته خود نكرد، نظمي كه سيگارهاي يك كارتن دارند، به طوري كه وزن آن‌ها يك گرم متفاوت نيست، نظم عجيبي است ولي براي كدام هدف؟

حسين(علیه السلام) آمده است تا نظم حقيقي را به دست آوري، يعني بشر به‌وسيله ارتباط با عالم غيب مي‏تواند زندگيش را معنادار كند و معنادار كردن زندگي، نظم حقيقي است، و حسين(علیه السلام) اين معنا را به ما ياد مي‏دهد. نظم معاويه‏ اي، نظمي نيست كه شما را نجات دهد، شما اولياء خدا را ببينيد، به عنوان منظم‏ترين انسان‌ها، قبل از خوابيدن دعايي، ذكري و نيمه شب هم بلند مي‏شوند، كاري مي‏كنند كه بايد بكنند. در اين نظم يك غفلت بي هدف حاكم نيست، بلكه برعكس، نظم را در خدمت هدفي بزرگ - يعني رهايي از پوچي- به كار گرفته‏ اند.

پس  هم بايد پوچي زندگي معاويه ‏زده را شناخت و هم راه رهايي از آن را از حسين(علیه السلام)دريافت كرد، تا در قرني كه پوچي تا مغز استخوان انسان نفوذ كرده ما پيام نجات بشر را از طريق حسين‏(علیه السلام)بگيريم و به كار بنديم.

 

پی نوشت:

کربلا مبارزه با پوچی ها اصغر طاهرزاده

اشتراک گذاری این مطلب!

كربلا؛ نه ترس، نه بي‌باكي

26ام مهر, 1396

مسلّم است كه كربلا نه ‌تنها خالص‌ترين جبهة تاريخ، بلكه خلوص محض است. هيچ جبهه‏ اي از نظر خلوص نه در صحنة جنگ بدر، نه در جنگ احد، نه در طول تاريخ، به خلوص جبهة عاشورا نمي ‏رسد و روايات ما نيز براين مطلب تأكيد دارد.

تمام احتياط‌هاي اباعبدالله(علیه السلام) براي آن بود كه صحنه‏ اي به وسعت تاريخ و به عمق انسانيّت براي همه انسان‌‌ها بنا كنند تا هر كس به اندازة همّت خود از آن بهره بگيرد، و هر انساني وقتي به كربلا نظر مي‏ كند، بي‌بهره نباشد، و هر كس مطلوب و گمشدة حقيقي خود را در آن‌جا بيابد.

وقتي دقّت كنيد مي‏ بينيد در آن صحنه نه آن‌چنان بي‌احتياطي به معناي بي‌باكي است و نه ترس به معناي تغيير مواضع؛ اگر كربلا را تلاش و مبارزه يك عدّه آدم نترس جسور و بي‌باك كه از هيچ چيز نمي ‏ترسند و دشمن‌شان را لجن‌مال‏ مي‌كنند و هيچ احتياط و قيدي هم ندارند، معنا كرديد، اين كربلا نيست.

اگر كربلا را كار يك عدّه آدم‌هايي كه نگران عطش و اسارت بچه‌هايشان - كه نگران خطر براي خودشان - هستند معني كرديد اين هم كربلا نيست، پس كربلا كدام است؟ كربلا نه ترس است و نه بي‌باكي و فهميدن چنين كربلايي بسيار سخت و دشوار است.

وقتي حضرت‌ امام‌حسين(علیه السلام) با حُرّ و لشكرش روبه‌رو شدند، زهير به حضرت عرض كرد: «آنها تشنه و گرسنه و خسته‌اند، اجازه دهيد همين‌حالا با آنها درگير شويم و آنها را بكشيم». حضرت به جاي چنين كاري آب و غذايشان هم دادند. بعد خطاب به حرّ فرمودند: «مرا مردم كوفه خواسته‌اند، آمده‏ام تا به كمك آنها جلوي بدعت‌ها را بگيريم». حرّ مي‏گويد: «من مأموريت دارم كه شما را اين‌جا نگه دارم».

حضرت مي‏ فرمايند: «اگر مي‏خواهيد، من برمي‌گردم». حال سؤال اين‌جاست كه معناي اين برگشتن چيست؟ آيا حضرت مي‏خواهند بفرمايند از تمام حرف و مقصدم برمي‌گردم؟ يا اين يك نوع برگشتن خاص است؟ كسي كه فرهنگ نهضت كربلا را بشناسد معناي اين برگشتن و اين جملات را درست مي ‏فهمد.


امام به حرّ فرمودند: «اين مردم مرا به سرزمين خود خوانده ‏اند تا با ياري آنها، بدعت‌هايي را كه در دين خدا پديد آمده است بزداييم، اين هم نامه‌هاي آنهاست، حالا اگر پشيمانند برمي‌گردم. راستي امام به كجا برمي‌گشتند؟

آيا از شعار «اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ في اُمَّةِ جَدّي‏؛ مي‌خواهم انحرافاتي كه در دين جدّم پيامبر(صلی الله علیه وآله) پديد آمده را اصلاح كنم»، منصرف شده بودند و از امر به معروف ونهي‌از منكري كه به عهده گرفته بودند، دست برمي داشتند؟

- در حالي كه اين جملات مربوط به قبل از دعوت كوفه و كوفيان بود - يا اين‌كه با روبه‌رو شدن با حرّ، شهادت را پيش بيني كردند و درصدد رهايي از مهلكه شهيد شدن بودند؟ در حالي كه قبل از شهادت مسلم‌بن‌عقيل، درست آن وقتي كه مسلم نامه نوشت كه هجده‌هزار نيروي رزمنده با او بيعت كرده‌اند، يعني حضرت قبل از خروج از مكّه فرمودند: «اَلا وَ مَنْ كانَ فينا باذِلاً مُهْجَتَهُ مُوَطِّنًا عَلي لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنا فَاِنّي راحِلٌ مُصْبِحاً اِنْ شاءَ اللهُ» اي مردم هركس كه در راه ما آمادة بذل خون خود است و مي‏تواند از خون خود بگذرد و مهياي لقاء خداوند است، با ما بيايد كه ما فردا عازم رفتن هستيم.

پس راستي امام‌حسين(علیه السلام) در مقابل حرّ مي‏خواستند به كجا برگردند؟

آيا پيشنهاد امام به حرّ پيشنهادي نبود تا انگيزه دفاع از كوفه و كوفيان در مقابل امام‌حسين(علیه السلام) بهانه ‏اي براي دشمن نشود و دشمن حتي به خيال خام خود با انگيزه‏اي به ظاهر حق، جنگ با حسين(علیه السلام) را حق خود نپندارد؟

امام مي‏خواهند انگيزه واقعاً حقّي، براي دشمن نماند وگرنه، نه جبهه دشمن، باطلِ باطل خواهد بود، و نه جبهه امام، حقِّ حق. پس همة تلاش حضرت براي اين است كه حجّت را بر دشمن تمام كنند، يعني حقّي براي دشمن نماند. وگرنه امام‌حسين(علیه السلام) به‌عنوان يك عصيان‌گري كه‏ مي‌خواهد به كوفه حمله كند معرفي مي‏ شد، و تبليغات دستگاه يزيد در ظاهر اين‌طور مطرح مي‏ كرد كه كوفيان آمده ‏اند از خود دفاع كنند، و عملاً امام شخصيتي معرفي مي‌شود كه مي‏خواهد كوفه را به هم بريزد. امام مي‏ فرمايند: خود كوفيان از من دعوت كردند، اگر نمي‏خواهند من برمي‌گردم.[1]

بالأخره امام به كجا مي‏خواستند برگردند؟

از شهادت كه هراسي نداشتند، از هيچ يك از مواضعشان هم دست برنداشتند، نه از موضع اصلاح امّت جدّشان، نه از امر به معروف و نهي‌از منكر. بلكه حكمت حسيني چنان است كه هيچ عصبيّتي تحريك نشود، و هيچ انگيزه‏اي براي دشمن باقي نماند مگر خباثت و بي‌ايماني. آن‌وقت فاصله جبهة حق از باطل خوب روشن مي‏شود.

جبهه‏ اي كه مي‏خواهد تاريخ را تغذيه كند بايد به اندازة همة بشريّت، حق باشد و جبهه‏‌اي كه مقابل آن است بايد به اندازه همة خباثت‌هاي وَرَم‌كرده نفس امّاره، باطل باشد.

آن‌كس كه مي‏خواهد جبهة حقّي به وسعت تاريخ بگشايد تا هميشه همة انسان‌ها بتوانند با شركت در آن جبهه و به كمك آن جبهه، با دشمن خود روبه‌رو شوند، مي‏داند كه در اين جبهه بايد هيچ بهانه ‏اي براي دشمن نماند تا آن بهانه را دست‌آويزي براي حقّانيّت راهش كند، كه در آن صورت به همان اندازه، جبهة حق از حقيقت كاهش يافته است، و ديگر آن جبهه، جبهه حسين(علیه السلام) نيست، و آن رويارويي مطابق حكمت حسيني نخواهد بود. چراكه نهضت حسيني، جنگ بين حقّ محض و باطل محض است و در چنين جبهه‏ اي است كه دشمن هيچ انگيزة حقّي برايش نمانده و در باطل محض است. و رويارويي با باطل محض در هر مكان و هر زماني متّصل به جبهة حسين(علیه السلام) است و حظّي چون حظّ حسين(علیه السلام) را نصيب رزمندة آن مي‏ كند.

شما تا وارد جبهه حسيني نشويد، اصلاً نمي‏توانيد با دشمنِ باطل مبارزه كنيد و به‌جاي مبارزه با دشمن، با دوست‏ مي‌جنگيد. تمام بزرگي‌هايي كه نصيب اباعبدالله(علیه السلام) شد، به‌جهت دقّت حكمت حسيني است كه جبهه‏ اي به‌وجود آورد كه حقّ محض بود. هر قدمي و هر حركتي كه در جبهه حسين(علیه السلام) مي‏بينيد، براي تغذيه كردن همة بشريّت در همة جبهه‏ هاي حق شكل گرفته و اگر كسي در اين جبهه وارد شد، هميشه بر دشمن پيروز است.



[1] - «تاريخ طبري»، ج 7، ص 304.

اشتراک گذاری این مطلب!

ثبوت فضائل خاتم النبیاء (صلی الله علیه وآله وسلم)برای اباعبدالله الحسین (علیه السلام)

25ام مهر, 1396

((حسین منی وانا من الحسین )))

پیامبر اکرم حضرت محمدمصطفی(صلی الله علیه وآله وسلم)فرمودند:حسین (علیه السلام)ازمن است ومن ازحسینم.

منظورپیامبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم)اازبیان این مطلب چیست؟

1-پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)سیدالانبیاءاست .اباعبدالله الحسین (علیه السلام) خاتم الشهداء(معصومین به شمشیراست).

2-پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)رحمه للعالمین به جهت فیضی که برهمه خلایق می رساند.اباعبدالله الحسین (علیه السلام)رحمه للعالمین به جهت فیضی که برهمه خلایق می رساند.

3-پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)شاهدومبشراست.اباعبدالله الحسین (علیه السلام)شاهد بر زوارش و گریه کنندگانش در روزقیامت است و امام حسین (علیه السلام) بشارت به گریه کنندگانش میدهدومی فرماید:ای گریه کننده اگربدانی که چه ثوابی ازبرای تومهیا شده است هرآیینه فرح توبیشترازجزعت خواهدبود.

4-پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)مخصوص به کوثراست.اباعبدالله الحسین(علیه السلام)

سبب فرح کوثراست.(درروایت مسمع بن عبدالملک مذکوراست که کوثرفرحناک میشودبه شرب گریه کنندگان ازاو)

5-پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)صاحب وسیله که یکی ازمقامات شفاعت است.اباعبدالله (علیه السلام)ازاعظم شفاعت رسول الله است.

6-پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)درعضو بدنش کرامت ومعجزه ظاهربود.اباعبدالله (علیه السلام)مظهرکرامات اوبودچنان که گلووپشانیش ازاثربوسه ی آن حضرت میدرخشیدوهمچنین قلب مبارک آن حضرت رابسیارمی بوسیدوسببش معلوم نبودتاآنکه تیرسه شعبه برقلب نازنینش نشست.

7-پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)به معراج رفتندبه کیفیات خاصه(جسمانی وروحانی)

اباعبدالله (علیه السلام)به معراج رفت به کیفیات خاصه(یک معراج جسمانی که بدنش راروزشهادت بودویکی معراج جسمانی)

8-پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)زحمت کشیدنددرابلاغ احکام الهی در مکه وتنهاایستاددرمقام دعوت خلایق ومحتمل زحمات امت گردیدودرجنگ های بدرواحدو…زحمت کشیدند.اباعبدالله (علیه السلام)نیززحمت کشیدندودرترویج شریعت تنهاایستاددرمقابل دشمنان وهمه مشقت های غزوات پیامبردرروزعاشورابراوجمع گردید.

پس کافی است مانیزبگوییم محمد(صلی الله علیه وآله وسلم)ازحسین(علیه السلام) است وحسین (علیه السلام)

ازمحمد(صلی الله علیه وآله وسلم).

 

پی نوشت:

کتاب امام حسین (علیه السلام)درآینه قران وروایات/اصغرغلامرضایی

اشتراک گذاری این مطلب!

این همه شور و شعور حسینی از کجاست؟!

24ام مهر, 1396

سال 61 هجري هنگامه‏ اي است كه در آن سال افراد پنجاه‌ساله پيامبر(صلی الله علیه و آله) رانديده‏ اند، و شصت و هفتاد‌ساله ‏هايي هم كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) را ديده بودند در سرازيري حيات، آماده بستن بار سفر آخرتند و اكثريت قريب به اتفاق مردم آنچه به ياد دارند راه و رسمي است جداي از راه و رسم پيامبر(صلی الله علیه و آله) . حال چگونه امام‌حسين(علیه السلام) بايد آنها را متوجّه سيره پيامبر(صلی الله علیه و آله) بكند و رسالت خود را كه عبارت است از «اِنَّماخَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ في اُمَّةِ جَدّي«[1] به انتها رساند؟ و حسين(علیه السلام) چنين كاري كرد. چگونه؟ آن‌طور كه كرد.

در شرايطي كه هيچ راهي جز يأس نمانده بود امام‌حسين(علیه السلام) مأيوس نشد و قيام حسين(علیه السلام) يعني همين كاري كه در چنين شرايطي انجام داد، با آن منطق و روشي كه انجام شد.

حاكماني چون مغيرة‌بن‌شعبه، سعدبن‌عاص، وليد، عمربن‌سعد و ديگر اشراف‌زاده‏ هاي قريش، حاكمان فاسق و ستمكار و تجمل‏ دوست و مال‏ اندوزي بودند كه طي پنجاه‌سال، تمام افق تجزيه ‌و ‌تحليل فكري نسل موجود را پركرده بودند و گويا به باور مردم چنين القاء شده بود كه حاكميّت و ثروت، ميراث هميشگي اين باند است و ثروت همه مردم بايد در اينها خلاصه شود.

(كساني كه حسيني فكر نمي‏ كنند از اين‌كه فلان باند، روند جامعه را به‌دست گرفته زود مأيوس مي ‏شوند. شماببينيد پنجاه‌سال همه ثروت و پست هاي كشور دست يك گروه اموي مي‏چرخيد، در اين مدّت نسلي هم در جامعه هست كه اصلاً پيامبر(صلی الله علیه و آله) را نديده و با سيرة آن حضرت آشنا نشده است)، حال در چنين جوّي حسين‌بن‌علي(علیه السلام) اصلاً مأيوس نيست و بناي تغيير دارد.

جوّي حاكم بود كه در آن جوّ اصلاح معنا ندارد و يأس عين حكمت پنداشته مي‏ شود. (به عنوان مثال؛ ابن‏ عباس كه بعد از معصوم از سياستمداران عرب است به امام‌حسين(علیه السلام) مي‏گويد: فايده ندارد و به نتيجه‌اي نمي‌رسي و كشته مي‌شوي؛ يعني در آن روز، يأس، حكيمانه‏ ترين كار حساب مي‏ شد).

و حسين(علیه السلام) در چنين شرايطي تمام اين باورهاي اختاپوسي را ويران كرد و اراده كرد كه همه چيز را تغيير دهد، و همه چيز را تغيير داد. ما شيعه‌ها بيش از هزارسال است كه به نور حسيني زندگي مي‏كنيم و به‌راحتي بدون آن‌كه تلاش مضاعف كرده باشيم، اميدمان زنده است و هرگز به يأس فكر نمي‏ كنيم و متوجّه نيستيم اين همه نور و شور و شعور از كجاست.

در اين صدساله ‏اي كه بعد از مشروطه، روح عشق حسيني به جهت حضورِ فرهنگ غربي در اين كشور ضعيف شد و تحت تأثير پوچي‏ هاي غرب قرار گرفتيم، تا حدّي از آن حيات پر اميد دور شده‏ ايم، ولي بحمد اللّه اين روحيه در حال بازگشتن است و راستي به غير از حكمت حسيني هر كاري بي نتيجه بود، همچنان‌كه حكمت حسيني هيچ‌وقت بي‌نتيجه نخواهد بود؛  امام خميني‏‏ (رحمة‌الله‌عليه) با همين روحية حسيني، نهضتشان را شروع كردند و لذا پيروزي نصيب نهضت شد. اين روحيه اصلاً مرگ‌پذير نيست. يعني وقتي همة جوّ زمانه، ما را به غيرممكن بودن كارها محكوم مي‏كند، حكمت حسيني است كه غير ممكن‌ها را ممكن مي‌داند و در اين حكمت اصلاً يأس جايگاهي ندارد.

مشكل دشمن همين است كه نمي‏ تواند فرهنگ شيعه را به يأس بكشاند و خودش را بدون هيچ مقاومتي در تمام ابعاد زندگي مسلمانان جاي‌گير كند.

شما ببينيد در كشور ما چه كساني مرعوب آمريكا هستند؟ مرعوب آمريكا شدن شكست است وگرنه آمريكا هيچ كاري نمي‏ تواند بكند. نداشتن روحية حسيني است كه رعب از آمريكا را در دل يك عدّه انداخته است. الآن در اين كشور كساني‌كه حسيني فكر مي كنند، مرعوب آمريكا نيستند. بعضي از مسئولين و بسياري از سياست زدگان روشنفكر آن‌چنان مرعوب آمريكا هستند كه مي‏ گويند شما را قسم مي‏ دهم به خدا يك‌طوري با آمريكا كنار بياييد تا يك وقت بلايي سر ما نياورد. بايد به اين‌ها گفت همين ترسي كه شما داريد، بدترين بلايي است كه بر سرتان آمده ‌است.

شما با وَهم‏ هاي ساختة آمريكا به‌سر مي‏ بريد و نه با شور و شعور حسيني. حكمت حسيني انسان را در مقابل هيچ‌چيز مرعوب نمي‏ كند. فرهنگ حسين(علیه السلام) فرهنگي است كه دشمن نمي‏ تواند اسلحة ‏رعبش را به رخ آن بكشد و لذا براي دشمن ديگر اسلحه ‏اي نمي‏ ماند. وقتي كه انسان ترس از مرگ را كُشت همه قدرت دشمن را كشته است و كربلا يعني همين.

اگر آيت‌الله‌مدرس‏‏(رحمة‌الله‌عليه) در مقابل اولتيماتوم روسيه به نمايندگان مجلس فرمود: «قبل از مرگ، از ترسِ مرگ نمي‏ ميريم»، چون او شاگرد كربلاست. كساني كه شاگرد كربلا نبودند از رضاخان ترسيدند.

 

پی نوشت:

[1] - يعني؛ من از مدينه خارج مي‌شوم تا امّت جدّم پيامبرf را كه به انحراف كشيده شده‌اند به صلاح آورم (وصيت حضرت‌اباعبداللهu به محمدحنفيه) مقتل خوارزمي ج 1 ص 188. کربلا مبارزه با پوچی ها اصغر طاهرزاده

اشتراک گذاری این مطلب!

سرنوشت کوفیان سرنوشت هر امت ظاهرا دیندار

24ام مهر, 1396

كربلا، به ما ياد داد آن‌هايي كه مولاي خود را رها كردند و مولايي غير از آن‌كه خدا برايشان خواسته بود خواستند و در بين بي‏ نهايت انتخاب‏ها، وقتي بهترين انتخاب را فرو گذاشتند، به ناچار بدترين انتخاب را برمي‏ گزينند و بين خشم افراطي و پشيماني شديد - كه اين دو صفت كوفيان است - سرگردان مي‏ مانند.

کوفيان با تمام وجود، سعي كردند با فرمانبرداري از عبيدالله‏ بن‏ زياد او را راضي كنند، و پس از آن متوجّه شدند براي رضاي تبه‏كارترين مرد روي زمين، خيرخواه‏ترين انسان نسبت به خودشان را كشته ‏اند. كوفيان متوجّه شدند حسين(علیه السلام) نه به دست شاميان - كه ياران معاويه و دشمن اهل ‏البيت بودند - بلكه به دست خودشان كه همواره از معاويه متنفّر و به علي(علیه السلام) علاقه ‏مند بودند، كشته شد و بار ديگر در حالي كه معاويه زير خاك است در دام او افتادند.

اين است كه ديگر نتوانستند خود را تحمّل كنند و هيچ چيز را نمي ‏توانستند تحمّل كنند. شعله‏ هاي آتش انتقام زبانه كشيد و نه تنها اين آتش، قاتلان شهداي كربلا را در برگرفت بلكه كوفيان، خودشان را مي‏ كشتند و هيچ‌كس به كسي رحم نمي‏ كرد.

و اين سرنوشت هر امّتي است كه ادعاي دينداري دارد ولي در دينداري پاكباز نيست. بگذاريد حرف را در همين‌جا ختم كنيم كه هر نكته ديگري بگوييم از اين آخرين نكته غفلت خواهد شد كه:

سرنوشت كوفيان، سرنوشت هر امّتي است كه ادعاي دينداري دارد، ولي در دينداري «پاكباز» نيست و ريشة اين بدترين انتخاب را در عدم پاكبازي در راه دين بايد جستجو كرد.

خدايا: به حق حسين(علیه السلام) كه در راه تو به‌ واقع پاكباز بود، بر ما منّت بگذار و ما را در دينداري پاكباز بگردان.

اشتراک گذاری این مطلب!