سفارش شهید در خواب!
?سفارش شهید در خواب!
☘️یکی از آشنایان خواب شهید سید احمد پلارک را می بیند.
?او از شهید تقاضای شفاعت می کند که شهید پلارک به او می گوید:
⛔️من نمی توانم شما را شفاعت کنم. تنها وقتی می توانم شما را شفاعت کنم که شما نماز بخوانید و به آن توجه و عنایت داشته باشید.
همچنین زبانهایتان را نگه دارید.
?در غیر اینصورت هیچ کاری از دست من بر نمی آید.
?شادی روح شهدا صلوات?
عید همانجاست...
هر جا که تو روءیت بشوی
عید همانجاست…
#یا_صاحبالزمان
#این_صاحبنا
#اللهمعجللولیکالفرج
?عید سعید فطر محضر آقا صاحب الزمان (عج) و شما عزیزان تبریک و تهنیت باد?
شهید ابراهیم همت
شهید ابراهیم همت
هر وقت می خواست برای
بچهها یادگاری بنویسه مینوشت:
“من کان لله،کان الله له”
هرکی با خدا باشہ خدا با اوست…?
#پیامکی_از_بهشت
#پیامکی_از_بهشت ?
ای امت هميشه در صحنه ، بايد تا آخرين قطره خون و تا آخرين نفس از اسلام دفاع كنيد و نگذاريد كه ضربه اي به انقلاب ايران وارد شود ، چونكه هم در برابر خدا مسئول هستيم و هم در برابر امام امت و خون شهداء اگر شما چشم روي هم بگذاريد آنوقت است كه دشمن ضربه خود را به پيكر اجتماع مي زند .
? #شهید_والامقام
? #اکبر_داوری
#سلام_به_دوستان_شهداء ?
#فرازی_از_وصیت_نامہ:
#فرازی_از_وصیت_نامہ:?
به نام خدایی که در راه او کشته می شوم
و عاشقانه به سویش می شتابم. باید رفت و رفت ،تا به ماندن رسید تا جاودانه شد ؛
من در بستر #اسلام ، و در بستر #تشیع ،سرخ به خون خفتم تا خفتگان و بازی خوردگان شیطان را از خواب غفلت بیدار کنم…
#شهید_محمدجمعه_دادگر?
⌠
#طنز_جبهه_ها
???????
#طنز_جبهه_ها
محمدرضا داخل سنگر شد. دور تا دور سنگر رو نگاه کرد و گفت :
« آخرش نفهمیدم کجا بخوابم ؟! هر جا
میخوابم مشکلی برام پیش میاد . یکی لگدم میکنه . یکی رُوم میافته . یکی …»
از آخر سنگر داد زدم :
« بیا این جا! این گوشه سنگر، یه طرفِت من و یه طرفتم دیوارِ سنگر کسی کاری به کارِت نداره منم که آزارم به کسی نمی رسه »
کمی نگاهم کرد و گفت :
« عجب گفتی!. گوشهای امن و امان تو هم که آدم آروم و بیشرّ و شوری هستی و بعد پتوهاشو آورد، انداخت آخرِ سنگر، خوابید و چفیهاش رو کشید رو سرش منم خوابیدم و خوابم برد ، خواب دیدم با یه عراقی دعوام شده ، عراقی زد تو صورتم منم عصبانی شدم و دستمو بردم بالا و داد زدم : یا ابوالفضلِ علی! و بعد با مشت ، محکم کوبیدم تو شکمش همین که مشتو زدم، کسی داد زد : یا حسین! از صداش پریدم بالا محمدرضا بود!
هاج و واج و گیج و منگ، دورِ سنگر رو نگاه میکرد و میگفت :
«کی بود؟! چی شد؟!»
مجید و صالح که از خنده ریسه رفته بودند، گفتند :
«نترس؛ کسی نبود؛ فقط این آقای آروم و بی شر و شور، با مشت کوبید تو شکمت »