سلام امــام تنهایم ...
آن چنان هم …
که فکر می کردیم
علت غیبتش …
که مبهم نیست❗️?
آخر عهد ها …
که می بندیم
ضربه دست راست …
محکم نیست❗️? …
سلام امـ❤️ـام تنهایم …
#حر هنگام توبه ؛
•❥✵•••
#اللهمارزقنیشفاعتالحسینع
#حر هنگام توبه ؛
#مولا_به_من_نظر_کن_من_حرّ_بی_پناهم?
لباس دشمنانِ حسین علیهالسلام ،
را به تن داشت...
#وحسینعقبولشکرد..
یعنی در خونهی سیدالشهدا با هر تیپ وقیافه و لباسی میای ، بیا………
ولی_حتماً_بیا …
♡•❥•♡
کلام شهید
کلام شهید:❤️
این را هرگز فراموش نکنید تا خود را نسازیم و تغییر ندهیم، جامعه ساخته نمیشود.
#شهیدابراهیمهادی♥️
#صلوات یادتون نره :)
گفتم: خدا آخه این همه سختی؟ چرا؟
?چند آيه زيبا :
?گفتم: خدا آخه این همه سختی؟ چرا؟
گفت: «انَّ مع العسر یسرا»
“قطعا به همراه هر سختی، آسانی است.(سوره انشراح/آیه 6)
*
?گفتم: واقعا؟!
گفت: «فإنَّ مع العسر یسرا»
حتما به همراه هر سختی، آسانی است.(انشراح/7)
*
?گفتم: خب خسته شدم دیگه…
گفت: «لاتـقـنطوا من رحمة الله»
از رحمت من ناامید نشو.(زمر/53)
*
?گفتم: انگار منو فراموش کردی!
گفت:«فاذکرونی اذکرکم»
منو یاد کن تا یادت باشم.
*
?گفتم: تا کی باید صبر کرد؟!
گفت: « اَلا اِنّ نَصرَاللهِ قریبٌ»
همانا یاری من نزدیک است.(بقره/۲۱۴)
«انّی اعلم ما لاتعلمون»
من چیزایی میدونم که شما نمی دونید.(بقره/ 30)
*
?گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِ کوچک، خیلی دوره! تا اون موقع چی کار کنم؟
گفت: « و اتّبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله»
حرف هایی که بهت زدمو گوش کن، و صبر کن ببین چی حکم می کنم.
(یونس/ 109)
*
?گفتم: احساس تنهایی میکنم؟
گفت: “و نحن اقربُ الیه من حبل الورید”
از رگ گردن به تو نزدیک ترم.(قاف آیه ۱۶)
*
?ناخواسته گفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفت: «الیس الله بکاف عبده»
آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟؟(زمر/36)
ڪتابی که رهبری توصیه کردند «خانمها بخوانند!»
? ڪتابی که رهبری توصیه کردند «خانمها بخوانند!»? ? «خاطرات سفیر»، داستان دختری ایرانی و مسلمان است که در کشور فرانسه، هرچند برای ادامهی تحصیل در مقطع دکتری حضور دارد اما سفیری شده است برای دفاع از حقیقت اسلام.
خشم مگیر...
⚡️خشم مگیر…⚡️
مردی از باديه به مدينه آمد و به حضور رسول اكرم رسيد.
از آن حضرت پندی و نصيحتی تقاضا كرد.
رسول اكرم به او فرمود: “خشم مگير” و بيش از اين چيزی نفرمود .
آن مرد به قبيله خويش برگشت. اتفاقا وقتی كه به ميان قبيله خود رسيد، اطلاع يافت كه در نبودن او حادثه مهمی پيش آمده، از اين قرار كه جوانان قوم او دستبردی به مال قبيله ای ديگر زده اند، و آنها نيز معامله به مثل كرده اند، و تدريجا كار به جاهای باريك رسيده، و دو قبيله در مقابل يكديگر صف آرائی كرده اند، و آماده جنگ و كارزارند.
شنيدن اين خبر هيجان آور، خشم او را برانگيخت .
فورا سلاح خويش را خواست و پوشيد و به صف قوم خود ملحق و آماده همكاری شد .
در اين بين، گذشته به فكرش افتاد،
به يادش آمد كه به مدينه رفته و چه چيزها ديده و شنيده، به يادش آمد كه از رسول خدا پندی تقاضا كرده است ، و آن حضرت به او فرموده، جلو خشم خود را بگيرد.
در انديشه فرو رفت كه چرا من تهييج شدم، و به چه موجبی من سلاح پوشيدم، و اكنون خود را مهيای كشتن و كشته شدن كرده ام؟
چرا بی جهت من برا فروخته و خشمناك شده ام؟!
با خود فكر كرد الان وقت آن است كه آن جمله كوتاه را به كار بندم .
جلو آمد و زعمای صف مخالف را پيش خواند و گفت: “اين ستيزه برای
چيست ؟
اگر منظور غرامت آن تجاوز است كه جوانان نادان ما كرده اند، من حاضرم از مال شخصی خودم اداكنم.
علت ندارد كه ما برای همچو چيزی به جان يكديگر بيفتيم و خون يكديگر را بريزيم".
طرف مقابل كه سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت اين مرد را شنيدند، غيرت و مردانگی شان تحريك شد و گفتند:
“ما هم از تو كمتر نيستيم. حالا كه چنين است ما از اصل ادعای خودصرف نظر میكنيم ” .
هر دو صف به ميان قبيله خود بازگشتند.
?اصول كافی، جلد 2، صفحه 404