آیت الله تقـــــوایی:
ツ
?آیت الله تقـــــوایی:
عُجب و #تڪبر يكی از بزرگترين
موانع راه ماست از خدا بخواهيد
ڪه اين عجب و تڪبر را از شـما
بردارد نور خـدا كه تجلّی كند آدم
روزهها و نمازها و… را در مــقابل
خـــــدا هيــچ می داند.
آیت الله تقـــــوایی:
ツ
?آیت الله تقـــــوایی:
عُجب و #تڪبر يكی از بزرگترين
موانع راه ماست از خدا بخواهيد
ڪه اين عجب و تڪبر را از شـما
بردارد نور خـدا كه تجلّی كند آدم
روزهها و نمازها و… را در مــقابل
خـــــدا هيــچ می داند.
#چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید
? #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید
?شهید شب سی و یکم : #شهید_علی_اصغر_خنکدار
?فرمانده شهیدی که #امام_حسین (ع) را در عملیات والفجر8 دید!
? سردار حاج مرتضی قربانی: وقتی خبر شهادت اصغر را بهم دادن، یکدفعه كمرم را گرفتم و گفتم: خدايا ديگه گردان امام محمد باقر (ع) از دستم رفت.
زمانیکه اصغرآقا به دنیا اومده بود، قسمتی از بدنش کبود بود که پدر و مادرم از پیرمردعارفی این قضیه را پرسیدند؛ پیرمردعارف به پدرم گفت: آقای خنکدار این پسر رو دست شما نمی مونه، وقتی به سن جوانی برسه از دنیا می ره، ولی ناراحت نباشید، چون پسرتون راه درستی را در پیش می گیره.
قبل از شهادت اصغر خواب دیدم، تو یک اتاقی، جنازه شهيد بود كه شهید را، رو به قبله کرده بودند. رفتم کنار جنازه و از کسانی که پیش جنازه بودند، پرسیدم: جنازه كيست؟ گفتند: به جنازه نگاه کن، خوب دقت کردم، كاغذی بر روی سينه جنازه قرار داشت و نوشته بود: «شهيد علی اصغر خنكدار، سرباز امام زمان (عج) »
اصغر در روز عروسیش حتی يک دست لباس نو هم نخريد. كاپشنی هم که پوشیده بود، برای رفيقش بود. كفشش هم اصلاً معلوم نبود برای كیه. به هيچ وجه لباس نو نمی پوشيد. مثلاً: اگر يک پيراهن نو می خريد، می داد به خواهرش بپو شه و یکبار بشوره تا لباس دست دوم بشه و بپوشه.
آنقدر دیردیر، خونه می آمد که حتی بچه خودش را هم نمی شناخت یه بار آمده بود مرخصی؛ بچه بغل پدرشوهرم بود که اصغر به پدرش گفت: این بچه کیست که انقدر تپل و خشکله؟! پدرشوهرم ناراحت شد و اشک تو چشمانش جمع شد و گفت: خدا صدام رو نابود کنه، که پدر نباید پسر خودش رو بشناسه.
?8 روز مانده به #محرم
#چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید
? #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید
?شهید شب سی و یکم : #شهید_علی_اصغر_خنکدار
?فرمانده شهیدی که #امام_حسین (ع) را در عملیات والفجر8 دید!
? سردار حاج مرتضی قربانی: وقتی خبر شهادت اصغر را بهم دادن، یکدفعه كمرم را گرفتم و گفتم: خدايا ديگه گردان امام محمد باقر (ع) از دستم رفت.
زمانیکه اصغرآقا به دنیا اومده بود، قسمتی از بدنش کبود بود که پدر و مادرم از پیرمردعارفی این قضیه را پرسیدند؛ پیرمردعارف به پدرم گفت: آقای خنکدار این پسر رو دست شما نمی مونه، وقتی به سن جوانی برسه از دنیا می ره، ولی ناراحت نباشید، چون پسرتون راه درستی را در پیش می گیره.
قبل از شهادت اصغر خواب دیدم، تو یک اتاقی، جنازه شهيد بود كه شهید را، رو به قبله کرده بودند. رفتم کنار جنازه و از کسانی که پیش جنازه بودند، پرسیدم: جنازه كيست؟ گفتند: به جنازه نگاه کن، خوب دقت کردم، كاغذی بر روی سينه جنازه قرار داشت و نوشته بود: «شهيد علی اصغر خنكدار، سرباز امام زمان (عج) »
اصغر در روز عروسیش حتی يک دست لباس نو هم نخريد. كاپشنی هم که پوشیده بود، برای رفيقش بود. كفشش هم اصلاً معلوم نبود برای كیه. به هيچ وجه لباس نو نمی پوشيد. مثلاً: اگر يک پيراهن نو می خريد، می داد به خواهرش بپو شه و یکبار بشوره تا لباس دست دوم بشه و بپوشه.
آنقدر دیردیر، خونه می آمد که حتی بچه خودش را هم نمی شناخت یه بار آمده بود مرخصی؛ بچه بغل پدرشوهرم بود که اصغر به پدرش گفت: این بچه کیست که انقدر تپل و خشکله؟! پدرشوهرم ناراحت شد و اشک تو چشمانش جمع شد و گفت: خدا صدام رو نابود کنه، که پدر نباید پسر خودش رو بشناسه.
?8 روز مانده به #محرم
روزتـون مـتبـرك به نـگاه خـدا
?اگر روز را با نام خـ♡ــدا
?و مهربانی و گذشت …
?آغاز ڪنی و بگذرانی
?قطعاً برندهای
?رضایت خدا یعنی همہ چیز
?صـــبح را آغاز میڪنیم
?با نام خـــدایی ڪــه
?همین نزدیڪیهاست
?خــدایــی ڪــه در
?تــار و پـود مــاست
?خــدایـی ڪـه
?عـشـق را به ما هديه داد
?بسـم الله الرحمن الرحیم?
? الهـی بـه امیـد تـو ?
روزتـون مـتبـرك به نـگاه خـدا
روزتـون مـتبـرك به نـگاه خـدا
?اگر روز را با نام خـ♡ــدا
?و مهربانی و گذشت …
?آغاز ڪنی و بگذرانی
?قطعاً برندهای
?رضایت خدا یعنی همہ چیز
?صـــبح را آغاز میڪنیم
?با نام خـــدایی ڪــه
?همین نزدیڪیهاست
?خــدایــی ڪــه در
?تــار و پـود مــاست
?خــدایـی ڪـه
?عـشـق را به ما هديه داد
?بسـم الله الرحمن الرحیم?
? الهـی بـه امیـد تـو ?
روزتـون مـتبـرك به نـگاه خـدا