#عملیات_رمضان
? #ماه_رمضـان_در_جبهه_ها ? .
? بعد از ۴۸ ساعت درگیرے با دشمن
نیمہ شب به اردوگاه رسیدیم … ? مقداری آب و یڪ جعبه خرما باقے مانده بود ، فرمانده بچه های گردان را به خط ڪرد و گفت : برادرانے ڪہ خیلی گرسنه هستند از این خرما بخورنـد و آنهایے کہ می توانند، تا فـردا صـبح تحمل ڪنند. ? جعبہ خرمـا بیـن بچـه ها دست به دست چرخیـد تا به فرمانــده رسید… ? فرمانـده بہ جعبـه خرمـا نگاه ڪرد، خرماهـا دست نخورده بود ،بچـه ها تنـها با آب قمقمه هایشان افطار ڪرده بودنـد. ?ماه #رمضان بود… ?تیرماه شصت و یڪ… ?
#عملیات_رمضان
? #بفدای_لب_تشنه_ات_یاحسن
#وصیت_شهدا
? #وصیت_شهدا
✅نگذارید خون #شهدا از بین برود و در جهت صدور #انقلاب و رسیدن نداى حق به گوش مردم جهان، از هیچگونه تلاش و کوششى فروگذار نباشید.
?شهید محمد طالبى
#چادرانه
اَزخاطرهی
#چآدُری شدنشتَعریفمیکرد
میگفت :
رَمضاننزدیکبود ، ?
خواستَمـ برایمیهمانیِخدا
بِهترینلباسرابِپوشمـ… ✨ ?
وابستہشدمـ ..? ☘️
#چادرانه
#حاج_حسین_یکتا
? #حاج_حسین_یکتا
?فرمانده گردانی میگفت: خواب دیدم #امام_عصرو…آقا گفت: لیست گردان و بده. لیست و دادم شروع کردند با خوکار قرمز? زیر بعضی #اسم ها رو خط✍️ کشیدن..
?زیر هرررر اسمی خط کشید، تو عملیات، #شهید_شد?
?بچه هاااا!
لیست اسم شماها دست #شهداست دارن میبرن پیش #امام_زمان… میگن آقا من ⇜از این دختر⇜از این پسر، خیلییی #راضی ام? آقا براش #خوشگل بنویس?
?بعد فکر کن، آقا خودکار سبزشو? ور داره بگه این #سرباز_خودمه?
بچه هااااا
بخر بخره ها!
#مهمونیه? بچه ها زود باشین..
خاطره: برادرخانم شهید #شهید_روح_الله_قربانی
عنی این موضوع رو #گل_فروشی جلو بلوک، سوپرمارکت نزدیک خونه هم میدونستند?
?من در جریان وضعیت مالیش? بودم اینقدری #حقوق نمیگرفت که بخواد اینجوری خرید بکنه، اما انگار #نمیتونست جلوی خودش و تو این موارد بگیره.
?یادش بخیر. باهم رفته بودیم گمرک خرید لوازم #نظامی، بعد از کلی بالا پایین کردن تو بازار که کار همیشگی آقا #روحالله بود، بالاخره خرید کردیم? و آماده برگشتن شدیم.
?رو موتور? نشستیم، از این خوشحال بودیم که چقدر وسایل #خوبی پیدا کردیم و خریدیم? تو همین لحظه #روحالله گفت: نگاه کن رفتیم کلی گشتیم و خرید کردیم⚡️اما یه روزی همه این وسایل و میذاریم و #میریم
?میخواستم #اذیتش کنم، گفتم: خوب پس اصلا چرا خریدی⁉️ گفت: این لوازم ابزار و میخریم که بتونیم راحت جلو #دشمن کارمون رو انجام بدیم و چیزی کم نداشته باشیم? تو اکثر شرایط، با #برنامه_ریزی خاص حواسش به همه چی بود✓هم #خانواده، ✓هم کار، ✓هم #دشمنِ اسلام….
خاطره: برادرخانم شهید
#شهید_روح_الله_قربانی
#عاشقانه_شهدا یا مجیب المضطر
#عاشقانه_شهدا
یا مجیب المضطر
????????????????
#عبدالله…
ماه صفر بود که اومدن خواستگاری…?
آقا دوماد جبهه بود…!
۱۵روز بعد خودش اومد…
تا قبل اون نديده بودمش…
سعی ميکردم خودمو به خوندن کتاب مشغول کنم…
ولی فقط بی خودی ورق ميزدم…
زن داداشم مرتب ميومد و ميرفت…
“دختر پاشو برو تو اتاق…
خوب نيست این قده منتظر بمونن…”
کتابو گذاشتم زمين و گفتم…
“مثه اينکه شما بيشتر از من عجله دارين…!”
روپوش مدرسه تنم بود…
چادر مشکيمو سر کردم و رفتم تو اتاق…
يه گوشه تنها نشسته بود…❤️
قبای سفيد تنش بود…
چهره شو نديده رفتم نشستم کنار مادرم…
انگار سالهاست که ميشناسمش…
دو ماه تموم خودمو آماده کرده بودم…
واسه اينکه هر شرطی اون داشت قبول کنم…
واسه اينکه به مردی که ۱۰ سال ازم بزرگتر بود…
بگم…"بعله"…?
با هم که صحبت ميکرديم…
ازم پرسيد…
“حالا مطمئنی که ميخوای بازم درس بخونی…؟”
گفتم…
“دوست دارم ولی هرجور شما صلاح بدونين…?
پرسید…
“هر جا که من برم…ميای…؟”
گفتم…"مشکلی ندارم…بله ميام…?”
#رشته_ای_بر_گردنم_افکنده_دوست…
#میکشد_هر_جا_که_خاطر_خواه_اوست…?
خوش برخورد بود و مرتب ميخنديد…
خيلی زود مهرش به دلم نشست…❤️
وقتی که ميرفت…
اومد که در چوبی رو باز کنه…نتونست…!
باز کردنش قلق داشت…
رفتم جلو و درو براش وا کردم…
مامان و بابا هم بودن…
خنديد و گفت…
“خب…زورشون هم خوبه..!”
خجالت کشيدم…
خنده م گرفته بود…
تولد حضرت رسول(س) بود…
كه اومدن “بله برون"…?
مهريه مون ١٤ سکه بود به نيت ١٤ معصوم(ع)…
به علاوه مهريه حضرت زهرا(سلام الله عليها)…
(همسر شهيد،عبدالله میثمی)