بهترین زمان مناجات و راز و نیاز
بهترین زمان مناجات و راز و نیاز، زمان خلوت تو با خداست، آن هم هنگامی که شب پرده های سیاهش را بر زمین می کشد، ستارگان ظاهر می شوند و مردم در خواب فرو می روند، ولی خلوت گزینان بیدارند و پررودگارشان را یاد می کنند، در آن لحظات ناتوانی خویش را ببین، پروردگارت را به بزرگی یاد کن و از ترس هیبتش گریه کن تا دلت آرام گیرد….
مادرش میگوید:
?مادرش میگوید:
?یکی از دوستان احمدرضا از شمال با منزل همسایه مان تماس گرفت، احمدرضا رفت و بعد از چند دقیقه برگشت.
?پرسیدم احمدرضا که بود؟!
گفت: یکی از دوستانم بود. پرسیدم: چکار داشت؟!
گفت: هیچی، خبر قبول شدنم را دردانشگاه داد!
گفتم: چی؟؟ گفت: می گوید دانشگاه رتبه اول راکسب کردهای!
?من و پدرش با خوشحالی گفتیم: رتبه اول؟؟ پس چرا خوشحال نیستی؟
?احمدرضا گفت: اتفاق خاصی نیفتاده است که بخواهم خوشحال شوم. در همان حال آستین ها را بالا زد وضو گرفت و رفت مسجد!
?یادم هست با اینکه دانشگاه قبول شده بود، همراه عمو بزرگش می رفت بنّایی، می گفتم احمدرضا تو الآن پزشکی قبول شده ای، چه احتیاجی هست که به بنّایی بروی؟!
?میگفت : می خواهم ببینم کارگرها چقدر زحمت می کشند!
می خواهم سختی کارشان را لمس کنم!…
?شهید احمدرضا احدی دانشجوی نمونه رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران و رتبه یک کنکور تجربی سال ۱۳۶۴
? #یاد_شهدا_باصلوات
#ڪـــــلام_شهـــــید
?
◄ #ڪـــــلام_شهـــــید
?شهید محمدابراهیم همت:
هروقت میخواست برای جوانان
#یــادگاری بنویــسد می نوشت:
«مـن ڪـــان للــه ڪان الله له»
هرکه #باخدا باشد خدا با اوست
رسم عاشـق نیست یڪ دل و دو
دلبـــر داشـــتن.
#کلام_رهبرم2⃣
? #کلام_رهبرم2⃣
?امام خامنهای:
?یقیناً یکی از ضرورتهای جامعه، لبخند است.
?زندگی بیشادی و بیلبخند، زندگی دوزخی است.
?زندگی بهشتی، زندگی با لبخند است.
?اگر غصهای دارید، باید در دلتان نگه دارید؛ مؤمن اینطوری است.
?لبخند و شادی مؤمن در چهرهی اوست. اصلاً چهرهها باید شاد باشند.
?اگر با چهرهی خودتان میتوانید به جامعه شادی بدهید، باید این کار را بکنید.
۷۱/۱۰/۱
شبتون پر از آرامش...
شـب قشنگترین
اتفاقی است که تکرار می شـود
تا آسـمان
زیبایــے اش را به رخ
زمیـن بکـشد….
شبتون پر از آرامش…?
#لـبـخـنـدهـاےخـاڪـے
? #لـبـخـنـدهـاےخـاڪـے ?
? برادر، خداحافظ
انگار در وضعیتی که آدم سخت گرفتار بود و حالوروز خودش را نمیفهمید و دلودماغ هیچ کاری ـ خصوصاً خوشوبش کردن ـ را نداشت، بیشتر به پرو پایش میپیچیدند.
بیچاره پیک با آن سر و روی آشفته. کلی راه را آمده بود تا پیغامی را برساند و تندوتیز هم برود که هنوز چند قدمی را از سنگر اجتماعی دور نشده بود که یک نفر داد میزد:«#برادر…!» و او برمیگشت و منتظر خبر این مبتدا میشد و طرف آنقدر دستدست میکرد تا طفل معصوم تمام راهی را که رفته برگرد؛ آنوقت خوب که نزدیک میشد، دستش را بهسوی او دراز میکرد و میگفت: «خداحافظ، التماس دعا! ? ? ?
? ? ? ? ? ? ? ?
شـادی روح شهدا صلوات