عَجِّلُوا بِالصَّلاةِ ...
حـال خـوب یعنی؛ نـوای اذان …
عَجِّلُوا بِالصَّلاةِ …
مُوذن اذان سرداد …
قد قامت مُنَوِّرَ الْقُلُوبِ …
وَلِىَّ الْحَسَناتِ استــ
برویم از آن بگوییم🍃
#مُؤمِنیِوَقتنَمازِتاَزوَقتِشنَگذَرِهـ
غمِ شهادت ...
🌴 غمِ شهادت … 😭
▫️حاج قاسم سلیمانی:
منِ رزمنده دیروز، اگر تصاویر دفاعمقدس از چشمم محو نشود، و اگر صدای شهیدان از گوشم پاک نشود و دنیا جای آن را بگیرد، بمیرم هم شهادت است🕊🕊
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
برگرفته از کتاب تا کربلا
اوایل جنگ به شهادت رسید. علی اکبر الوندی در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
مادرش میگفت هر شب جمعه با سختی به بهشت زهرا میرفتم و نماز مغرب را سر قبر فرزند می خواندم و بر می گشتم.
تا اینکه یک شب به خوابم آمد و گفت: مادر از شما خواهش میکنم اگر می توانی زمان دیگری به سر مزار من بیا.
✅وقتی تعجب مرا دید گفت: چون شب های جمعه همراه با شهدا به کربلا میرویم و در خدمت آقا اباعبدالله هستیم، وقتی شما به سر مزارم می آیی، آقا به من امر می کند به احترام مادرت برگرد و در کنار مادرت باش…
📙برگرفته از کتاب تا کربلا. اثر گروه شهید هادی
طبق فرمایش امام خامنہ اے ؛
طبق فرمایش امام خامنہ اے ؛
« نگہ داشتن یاد #شهدا ، کم تر از #شهادت نیست … »
#کتاب_دررکاب_علمدار. .
#کتاب_دررکاب_علمدار. . .♥️!
#شهیدحامدجــوانی🌸
گرفته بود. دیدم به سپاه علاقهٔ زیادی نشان میدهد. روزی از من پرسید: چطور میشود وارد سپاه شد؟ من او را در ماشینم نشاندم و برگشتیم و با هم صحبت کردیم. میخواستم انگیزهٔ او را بدانم. پرسیدم: برای شاغل شدن میخواهی بیایی سپاه یا علاقه داری؟
البته او از نزدیک،سپاه و وضعیت مرا میدید. حقوق و مزایا و محدودیتهایش را میدانست و با مشکلات کار در سپاه بیگانه نبود. پرسیدم: هدفت چیست؟ به من نگاه کرد و گفت: «داداش، من لباس سبز پاسداری را خیلی دوست دارم.»
گفتم: «حامد اگر علاقه نداشته باشی، کم میآوری. اگر به آن به دیدهٔ شغل و درآمد نگاه کنی، در نیمه راه…!»
گفت: «نه، کار در سپاه،شغل نیست و من هم چنین نگاهی به سپاه ندارم، بلکه بسیار علاقه دارم.»
از نظر هوشی چنان بالا بود که در دانشکده افسری میخواستند که او بماند و به عنوان مربی تدریس کند؛ اما او تصمیم هایش ناگهانی بود و این مسیر را انتخاب کرده بود
حتی برای خلبانی هم انتخاب شده بود، اما قبول نکرد، برود. او آزمونها را هم با موفقیت پشت سر گذاشته بود. از نظر قد و قواره و سلامت دندانها و چشمها قبول شده بود؛ اما یکدفعه تصمیم گرفت که نرود.
حتی ما در منزل هم با او خیلی صحبت کردیم که: از این فرصتها برای هرکسی مهیا نمیشود. فقط میگفت: علاقهای ندارم و تخصص خودم را دوست دارم و میخواهم در توپخانه کار کنم.
هر روز حدود ۶ ساعت با هم بودیم. با هم هیئت و نماز جماعت میرفتیم و اغلب با هم بودیم. این اواخر به حامد
#نویسنده:سیدغفارهاشمی
#کتاب_دررکاب_علمدار.
#کتاب_دررکاب_علمدار. . .♥️!
#شهیدحامدجــوانی🌸
لباسهای او را میپوشید و میگفت: «مامان، نگاه کن ببین، به من میآید؟» همیشه آرزو داشت در مسیر امام حسین (ع) و در رکاب علمدار حسین (ع)، حضرت ابوالفضل (ع) باشد. شهید شود و فدای حضرت زینب شود. همیشه میگفت: «که ای کاش من مثل حضرت ابوالفضل (ع) به حضرت زینب (س) خدمت کنم» ورود به دانشگاه امام حسین (ع) برای او افتخار بود.
سعی میکرد نمازهایش را اول وقت بخواند و روی واجبات زیاد حساس بود. وقتی که به خانه میآمد و میگفت: «خیلی گرسنهام»، میگفتم: «پسرم، بیرون که قحطی نیست، هر وقت گرسنه شدی،چیزی بخر و بخور تا گرسنه نمانی!میگفت: «مامان گرسنه بمانم بهتر است از اینکه که نمازم را اول وقت نخوانم. پول غذا را به پارکبان میدهم تا ماشینم را جایی پارک کنم که بتوانم نمازم را در نزدیکترین مسجد بخوانم.
«انتخاب مسیر»
در سال ۸۸ وارد سپاه شد و رغبتش برای خدمت به نظام و انقلاب بیشتر شد. او همیشه میخواست طوری زندگی کند که برای دین و انقلاب مثمرثمر باشد. ابتدا کاردانی را در دانشگاه امام حسین (ع) تهران و سپس دوره تخصص توپخانه را در دانشکده افسری اصفهان گذراند و حدودا دو سال در تهران بود و ۶ ماه نیز در اصفهان.
او ۱۸ سال داشت و پیشدانشگاهی را تمام کرده بود و تازه دیپلم…
#نویسنده:سیدغفارهاشمی